سلام
از شب چهارشنبه که تصویرت رو تو کانال اخبار سوریه دیدم، دلم بدجور برات تنگ شد. خیلی ناجور بودا اون موقع منو نمیشناختی و احتمالا نمیدونی چقدر ناجور. هنوز تصویرت بین همه پخش نشده بود که شروع کردم به فکر کردن درباره خودم و شما. که اینکه چی میشه که دغدغههای تو یکدفعه میشه دفاع از حرم و جنگ سوریه و شهادت و دغدغههای من میشه دلکندن و دلبستگی به ریز و درشتهای این زندگی! چطور میشه که تو از خانمت و بچهت دل میکنی و میری ولی من که نه خانم دارم نه بچه نمیشه و نمیتونم برم! من و تو همسن بودیم ولی همفکر و هم مسیر اصلا اگه مسیر شما همون صراط مستقیمه پس لابد این مسیری که من توشم در بهترین حالت یه جاده فرعی خاکی داغونیه که شاید به صراط مستقیم برسه.
بزرگوار من از اونور خبر ندارم، مطمئن هم نیستم یه همچین نوشتهای بهت برسه یا نه ولی اگه رسید فاتحهای هم برای دل مردهی من بخون.