اصلا انگار بعضی ما مردها فطری دوز خودخواهیمان بالاست...
و به قول یکی از جنس خودم بخاطر خودخواهیماست که نمیخواهم درد بکشی؛ نمیخواهم حتی یک لحظه هم درد بکشی، حاضرم زمین و زمان را بهم بدوزم تا درد نکشی ولی حیف، حیف که بعضی وقتها انقدر درد داری که یادت میره یکی هم هست که پا به پات درد رو حس میکنه اینجور وقتها که هم تو درد میکشی و هم از دردت من درد میکشم، دیوانگیست که میشود فرماندهت، حیرانی میگیری!
حیران با دیوانه فرق دارد. حیران هم دیوانهاست هم مستاصل دیوانه زنجیر پاره میکند ولی آدم حیران زنجیر را هی میگیرد دستش هی نگاه میکند هی میگیرد دستش هی نگاه میکند هی...
نه توان پاره کردن دارد نه توان یک جا نشستن... حیران اگر از حیرانی خارج نشود دق میکند، شک نکن.
یا باید دیوانه شود یا آدم سرد و منطقی و دودوتا چارتا کنِ صرف
حیران را راحتش بذارید...
حیران یا باید سیگار دود کند و هوا بفرستد یا داد بزند یا اشک بریزد...
آخه گفتم حیرانیش بماند دق میکند باید یک جوری حیرانیش را خارج کند...
ولی نه حیران را راحتش نذارید... یا سیگاری بدهید یا جایی فراهم کنید اشک بریزد یا مردونگی کنید و بذارید سرتان داد بزند
+ حیران بعضی وقتها میماند زبان پستش محاوره باشد یا رسمی، راحتش بذارید...
+ تلک شقشقه، هدرت ثم قرّت...
برچسب:
نویسنده: آرین نصیری